تفسیر نمونه

عظمت قرآن ، و مبدء و معاد
باز در اين سوره با حروف مقطعه (الف - لام - ميم ) روبرو مى شويم و اين پانزدهمين بار است که در آغاز سوره هاى قرآنى اين گونه حروف را مى يابيم .
در آغاز سوره هاى بقره (جلد اول ) و آل عمران (جلد دوم ) و اعراف (جلد ششم ) پيرامون تفاسير مختلف اين حروف به طور مشروح بحث کرده ايم ، بحثى که درباره اهميت قرآن بلافاصله بعد از اين حروف آمده است بار ديگر بيانگر اين حقيقت است که الم اشاره به عظمت قرآن و قدرتنمائى عظيم پروردگار است که چنين کتاب بزرگ و پر محتوا که معجزه جاويدان محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است از حروف ساده الفبا که در دسترس همگان قرار دارد به وجود آورده است .
مى فرمايد: اين کتابى است که از سوى پروردگار جهانيان نازل شده و شک و ترديدى در آن راه ندارد (تنزيل الکتاب لا ريب فيه من رب العالمين ).
اين آيه در واقع پاسخ به دو سوال است ، گوئى نخست از محتواى اين کتاب آسمانى سوال مى شود، در پاسخ مى گويد: محتواى آن حق است و جاى کمترين شک و ترديد نيست ، سپس سوال درباره ابداع کننده آن به ميان مى آيد، در پاسخ مى گويد اين کتاب از سوى (رب العالمين ) است .
اين تفسير نيز محتمل است که جمله من (رب العالمين ) دليلى باشد براى جمله لا ريب فيه گوئى کسى سوال مى کند به چه دليل اين کتاب حق است و جاى ترديد ندارد، مى گويد به دليل اينکه از سوى پروردگار جهانيان است که هر حق و واقعيتى از وجودش ‍ مى جوشد.
ضمنا تکيه بر صفت (رب العالمين ) از ميان اوصاف خدا ممکن است اشاره به اين باشد که اين کتاب ، مجموعه اى است از شگفتيهاى جهان هستى و عصاره اى است از حقايق عالم وجود، چرا که از سوى پروردگار جهانيان است . توجه به اين نکته نيز لازم است که قرآن نمى خواهد در اينجا به صرف ادعا قناعت کند بلکه مى خواهد بگويد چيزى که عيانست چه حاجت به بيان است ، محتواى اين کتاب خود گواه حقانيت و صحت آنست .
سپس به تهمتى که بارها مشرکان و منافقان بى ايمان به اين کتاب بزرگ آسمانى بسته بودند اشاره کرده مى فرمايد: آنها مى گويند: محمد اينها را به دروغ بر خدا بسته است و از ناحيه پروردگار جهانيان نيست (ام يقولون افتراه ).
در پاسخ ادعاى بى دليل آنها مى گويد: اين افترا نيست ، بلکه سخن حقى است از سوى پروردگارت (بل هو الحق من ربک ).
و دليل حقانيت آن در خود آن آشکار و نمايان است :
سپس به هدف نزول آن پرداخته مى گويد: هدف اين بوده که گروهى را انذار کنى که پيش از تو انذار کننده اى براى آنها نيامده است ، شايد پند گيرند و هدايت شوند (لتنذر قوما ما آتاهم من نذير من قبلک لعلهم يهتدون ).
گر چه دعوت پيامبر اسلام هم بشارت است و هم انذار و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بيش از آنچه نذير است بشير است ولى در برابر قومى گمراه و لجوج بايد بيشتر روى انذار تکيه کرد.
جمله (هو الحق من ربک )باز اشاره به اين است که دليل حقانيتش در خود آن مشهود است .
و جمله (لعلهم يهتدون ) اشاره به اين است که قرآن زمينه ساز هدايت است ولى تصميم گيرى نهائى به هر حال با خود انسان مى باشد. در اينجا دو سوال پيش مى آيد:
1 - منظور از اين قوم که هيچ بيم دهنده اى قبل از پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) براى آنها نيامده بود چه قومى است ؟
2 - بعلاوه مگر قرآن نمى گويد: و ان من امة الا خلد فيها نذير: (هيچ امتى نبوده مگر اينکه بيم دهنده اى در آن وجود داشته است ) (فاطر - 24)
در پاسخ سوال اول جمعى از مفسران گفته اند: منظور قبيله قريش است که پيش از پيامبر اسلام انذار کننده الهى نداشتند.
بعضى ديگر گفته اند: منظور دوران فترت است (يعنى فاصله ميان قيام عيسى (عليه السلام ) و ظهور پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ).
ولى هيچکدام از اين دو پاسخ صحيح به نظر نميرسد، زيرا طبق عقيده مستدل ، هرگز زمين از حجت الهى خالى نمى ماند، و در هر عصر و زمان پيامبر يا وصى پيامبرى براى اتمام حجت در ميان انسانها وجود داشته و دارد.
بنابراين به نظر مى رسد که منظور در اينجا از نذير پيامبر بزرگى باشد که دعوت خود را آشکارا و توام با معجزات و در محيطى وسيع و گسترده آشکار سازد، و مى دانيم چنين انذار کننده اى در جزيره عربستان و در ميان قبائل مکه قيام نکرده بود.
و در پاسخ سوال دوم بايد گفت : جمله و ان من امة الا خلا فيها نذير مفهومش اين است که هر امتى ، انذار کننده اى داشته است ، و اما اينکه او در هر مکان ، شخصا حضور داشته باشد لازم نيست ، همين اندازه که صداى دعوت پيامبران بزرگ الهى بوسيله اوصياى آنها به گوش همه مردم جهان برسد کافى است .
اين سخن درست به آن مى ماند که بگوئيم هر امتى پيامبر اولوالعزمى داشته و داراى کتاب آسمانى بوده ، مفهومش اين است که صداى اين پيامبر و کتاب آسمانى او از طريق نمايندگان و اوصيايش به همه آن امت در طول تاريخ رسيده است .
بعد از بيان عظمت قرآن و رسالت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به يکى ديگر از مهمترين پايه هاى عقائد اسلامى يعنى توحيد و نفى شرک پرداخته چنين مى گويد: خدا آن کسى است که آسمانها و زمين و آنچه را در ميان اين دو است در شش روز آفريده است (الله الذى خلق السماوات و الارض و ما بينهما فى ستة ايام ).
کرارا گفته ايم منظور از شش روز در اين آيات ، شش دوران است ، زيرا مى دانيم يکى از معانى روز در استعمالات روزمره دوران است ، چنانکه مى گوئيم روزى رژيم استبدادى حکومت مى کرد، و امروز نظام شورائى ، در حالى که مى دانيم رژيمهاى استبدادى هزاران سال حکومت مى کردند، اما از آن تعبير به (روز) مى کنند.
و از سوى ديگر مى دانيم : بر آسمان و زمين دورانهاى مختلفى گذشته است :
روزى تمام کرات منظومه شمسى به صورت توده واحد مذابى بود.
روز ديگرى سيارات از خورشيد جدا شدند و به دور آن به گردش در آمدند. روزى زمين يکپارچه آتش بود.
و روز ديگر سرد و آماده زندگى گياهان و حيوانات شد، سپس موجودات زنده طى مراحل مختلف به وجود آمدند.
(ما شرح اين معنى و نيز دورانهاى ششگانه را بطور مبسوط در جلد ششم صفحه 200 به بعد ذيل آيه 54 سوره اعراف آورده ايم ).
بديهى است قدرت بى انتهاى پروردگار براى ايجاد تمام اين جهان در يک لحظه کوتاه و کمتر از آن کافى است ، ولى اين نظام تدريجى بهتر مى تواند بيانگر عظمت خدا و علم و تدبير او در تمام مراحل باشد.
فى المثل اگر (جنين ) در يک لحظه تمام دوران تکامل خود را طى مى کرد و متولد مى شد شگفتيهاى آن از نظر انسان دور مى ماند، اما هنگامى که مى بينيم هر روز و هر هفته در طول اين نه ماه شکل و شرائط شگرف تازه اى به خود مى گيرد و مراحل گوناگون عجيبى را يکى بعد از ديگرى پشت سر مى گذارد به عظمت آفريدگار بهتر آشنا مى شويم .
بعد از مساله آفرينش به مساله حاکميت خداوند بر عالم هستى پرداخته مى گويد: (سپس خداوند بر عرش قدرت قرار گرفت ، و بر کل عالم هستى حکومت کرد) (ثم استوى على العرش ).
کلمه (عرش ) چنانکه قبلا نيز گفته ايم در اصل به معنى تختهاى بلند پايه است ، و معمولا کنايه از قدرت مى آيد، چنانکه در تعبيرات روزانه مى گوئيم پايه هاى تخت فلانکس فرو ريخت يعنى قدرتش بر باد رفت .
بنا بر اين قرار گرفتن خداوند بر عرش نه به معنى جسمانى آن است که خداوند همچون پادشاهان تختى داشته باشد و روى آن بنشيند، بلکه به اين معنى است که او هم خالق جهان هستى است ، و هم حاکم بر کل عالم .
و در پايان آيه با اشاره به مساله توحيد (ولايت ) و (شفاعت ) مراحل توحيد را کامل مى کند، مى فرمايد: (جز او ولى و شفيعى براى شما نيست ) (ما لکم من دونه من ولى و لا شفيع ).
با اين دليل روشن که خالقيت جهان نشانه حاکميت او است ، و حاکميت دليل بر توحيد ولى و شفيع و معبود است ، چرا بيراهه مى رويد و دست به دامن بتها مى زنيد؟ (آيا متذکر نمى شويد)؟! (افلا تتذکرون ).
در حقيقت مراحل سه گانه توحيد که در آيه فوق منعکس است هر کدام دليلى بر ديگرى محسوب مى شود، توحيد خالقيت دليل بر توحيد حاکميت است و توحيد حاکميت دليل بر توحيد ولى و شفيع و معبود.
در اينجا سؤ الى براى بعضى از مفسران مطرح شده که جواب آن چندان پيچيده نيست ، و آن اينکه جمله اخير مى گويد: غير از خدا شما سرپرست و شفاعت کننده اى نداريد، و مفهومش اين است که ولى و شفيع شما تنها خدا است ، آيا ممکن است کسى نزد خودش شفاعت کند؟!
اين سؤ ال را از سه راه مى توان پاسخ گفت :
1 - با توجه به اينکه همه شفيعان بايد به اجازه او شفاعت کنند من ذا الذى يشفع عنده الا باذنه : (چه کسى مى تواند نزد او جز به اجازه او شفاعت کند) (بقره - 255) بنا بر اين مى توان گفت که شفاعت هر چند از ناحيه پيامبران و اولياء الهى باشد باز به ذات پاک او بر مى گردد، خواه شفاعت براى آمرزش گناهان باشد و يا براى رسيدن به نعمتهاى الهى .
شاهد اين سخن ، آيه اى است که درست به مضمون همين آيه در آغاز سوره يونس آمده و در آنجا مى خوانيم : يدبر الامر ما من شفيع الا من بعد اذنه : (هيچ شفاعت کننده اى جز بعد از اجازه او نخواهد بود) (يونس - 3).
2 - با توجه به اينکه به هنگام توسل به درگاه پروردگار ما به صفات او متوسل مى شويم ، از رحمانيت و رحيميتش ، از غفاريت و غفوريتش ، و از فضل و کرمش استمداد مى جوئيم گوئى او را نزد خودش شفيع قرار مى دهيم ، و اين صفات را واسطه ميان خود و ذات پاکش مى شمريم ، هر چند در حقيقت صفات او عين ذات او است .
اين همان چيزى است که در دعاى کميل در عبارت پر معنى على (عليه السلام ) آمده
است و استشفع بک الى نفسک : (من بوسيله تو نزد تو شفاعت مى طلبم )!
3 - منظور از (شفيع ) در اينجا ناصر و يار و ياور است ، و مى دانيم يار و ياور و ناصر تنها خدا است ، و اينکه بعضى شفاعت را در اينجا به معنى آفرينش و تکميل نفوس گرفته اند در حقيقت به همين معنى باز مى گردد.
در آخرين آيه مورد بحث ، نخست اشاره به توحيد پروردگار، سپس به مساله (معاد) اشاره مى کند، و به اين ترتيب سه شاخه توحيد که در آيات گذشته بيان شده (توحيد خالقيت و حاکميت و عبوديت ) در اينجا با ذکر (توحيد ربوبيت ) يعنى تدبير جهان هستى تنها بوسيله خداوند تکميل مى گردد.
مى فرمايد: (خداوند امور اين جهان را از مقام قرب خود به سوى زمين تدبير مى کند) (يدبر الامر من السماء الى الارض ).
و به تعبير ديگر خداوند تمام عالم هستى را از آسمان گرفته تا زمين ، زير پوشش تدبير خود قرار داده است ، و جز او مدبرى در اين جهان وجود ندارد.
سپس مى افزايد: (تدبير امور در روزى که مقدار آن هزار سال از سالهائى است که شما مى شماريد به سوى او باز مى گردد) (ثم يعرج اليه فى يوم کان مقداره الف سنة مما تعدون ).
منظور از اين روز، روز قيامت است .
توضيح اينکه : مفسران در تفسير آيه فوق سخنان فراوانى گفته اند و احتمالات مختلفى داده اند:
1 - بعضى آن را اشاره به (قوس نزولى ) و (صعودى ) تدبير عالم در همين دنيا دانسته اند.
2 - بعضى اشاره به فرشتگان الهى مى دانند که فاصله آسمان را تا زمين در مدت پانصد سال طى مى کنند، و در همين مدت نيز باز مى گردند و به تدبير اين جهان به فرمان خدا مشغولند.
3 - بعضى ديگر آن را اشاره به دورانهاى تدبير الهى در اين عالم مى دانند و معتقدند که دورانهاى مختلف تدبير هر يک هزار ساله است ، و در هر هزار سال خداوند تدبير امر آسمان و زمين را به فرشتگان خود، دستور مى دهد، و پس از پايان اين دوران هزار ساله ، دوران ديگرى آغاز مى شود.
اين تفسيرها در عين اينکه مطالب گنگ و مبهمى را ارائه مى دهد، قرينه و شاهد خاصى از خود آيه و از آيات ديگر قرآن ندارد.
به عقيده ما منظور از اين آيه به قرينه آيات ديگر قرآن ، و نيز رواياتى که در تفسير آيه وارد شده چيز ديگرى است .
و آن اينکه : خداوند اين جهان را آفريده ، و آسمان و زمين را با تدبير خاصى نظم بخشيده ، و به انسانها و ديگر موجودات زنده لباس ‍ حيات پوشانده ، ولى در پايان جهان اين تدبير را بر مى چيند، خورشيد تاريک و ستارگان بى فروغ مى شوند و به گفته قرآن ، آسمانها را همچون طومارى در مى نوردد، تا به حالت قبل از گسترش اين جهان در مى آيند: يوم نطوى السماء کطى السجل للکتب کما بداءنا اول خلق نعيده : (آن روز که آسمان را همچون طومارى در هم مى پيچيم ، سپس همانگونه که آفرينش را آغاز کرديم آن را باز مى گردانيم ).
و به دنبال در هم پيچيده شدن اين جهان طرحى نوين و جهانى وسيعتر ابداع مى گردد، يعنى پس از پايان اين دنيا جهان ديگر آغاز مى شود.
اين معنى در آيات ديگر قرآن نيز آمده است از جمله در آيه 156 سوره بقره مى خوانيم : انا لله و انا اليه راجعون : (ما از آن خدا و از سوى او هستيم ،
و به سوى او باز مى گرديم ) و در سوره روم آيه 27 چنين آمده است : و هو الذى يبداء الخلق ثم يعيده و هو اهون اليه (او کسى است که آفرينش را آغاز مى کند و سپس باز مى گرداند و اين بر او آسانتر است ).
و در آيه 34 يونس مى خوانيم : قل الله يبداء الخلق ثم يعيده فانى تؤ فکون : (بگو خداوند آفرينش را آغاز کرده سپس آن را باز مى گرداند، با اينحال چرا از حق رويگردان مى شويد)؟
با توجه به اين تعبيرات و تعبيرات ديگرى که مى گويد تمام امور سرانجام به خدا باز مى گردند و اليه يرجع الامر کله (سوره هود آيه 123) روشن مى شود که آيه مورد بحث نيز از آغاز و ختم جهان و بر پا شدن روز قيامت سخن مى گويد که گاهى از آن تعبير به (قوس نزولى ) و (قوس صعودى ) مى کنند.
بنابر اين مفهوم آيه چنين مى شود که (خداوند تدبير امر اين جهان از آسمان به زمين مى کند (از آسمان آغاز و به زمين منتهى مى گردد) سپس همه اينها در روز قيامت به سوى او باز مى گردند).
در تفسير (على بن ابراهيم ) در ذيل همين آيه مى خوانيم : (منظور تدبير امورى است که خداوند به تدبير آن مى پردازد، و همچنين امر و نهى که در شرع وارد شده و اعمال همه بندگان ، تمام اينها روز قيامت آشکار مى شود، و مقدار آن روز به اندازه هزار سال از سالهاى اين دنيا است ).
در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد که در آيه 4 سوره معارج در مورد طول روز قيامت مى خوانيم : تعرج الملائکة و الروح اليه فى يوم کان مقداره خمسين الف سنة : (فرشتگان و روح به سوى او عروج مى کنند در روزى که پنجاه هزار سال است ) چگونه مى توان ميان آيه مورد بحث که مقدار آن را فقط يکهزار سال تعيين مى کند و آيه سوره معارج جمع کرد؟
پاسخ اين سؤ ال در حديثى که در (امالى شيخ طوسى ) از (امام صادق ) (عليه السلام ) نقل شده آمده است ، فرمود: ان فى القيامة خمسين موقفا، کل موقف مثل الف سنة مما تعدون ، ثم تلا هذه الاية فى يوم کان مقداره خمسين الف سنة : (در قيامت پنجاه موقف (محل توقف براى رسيدگى به اعمال و حساب ) است که هر موقفى به اندازه يکهزار سال از سالهائى است که شما مى شمريد، سپس ‍ اين آيه را تلاوت فرمود: در روزى که مقدارش پنجاه هزار سال است ).
البته اين تعبيرات منافاتى با اين مطلب نيز ندارد که عدد هزار و پنجاه هزار در اينجا عدد شماره اى نباشد، بلکه هر کدام براى تکثير و بيان فزونى باشد، يعنى در قيامت پنجاه موقف است که در هر موقفى انسان مدت بسيار زيادى بايد توقف کند.
نکته ها:
سوء استفاده از آيه (يدبر الامر)
بعضى از پيروان مسلکهاى ساختگى در عصر ما براى توجيه مسلک خود، آيه فوق را دستاويز قرار داده و با اشتباه کارى و مغالطه خواسته اند آن را بر منظور خود تطبيق کنند، اتفاقا با غالب مبلغين آنها که انسان روبرو مى شود از جمله دلائلى که فورا به آن متشبث مى شوند همين آيه (يدبر الامر من السماء الى الارض ... مى باشد، آنها مى گويند:
منظور از (امر) در اين آيه (دين و مذهب ) است و (تدبير) بمعنى فرستادن دين و (عروج ) بمعنى برداشتن و نسخ دين است ! و روى اين حساب هر مذهبى بيش از هزار سال نمى تواند عمر کند و بايد جاى خود را به مذهب ديگر بسپارد و به اين ترتيب مى گويند: ما قرآن را قبول داريم ، اما مطابق همين قرآن پس از
گذشتن هزار سال مذهب ديگر خواهد آمد!!
اکنون مى خواهيم به عنوان يک فرد بيطرف آيه مزبور را درست بررسى و تجزيه و تحليل کنيم ببينيم آيا ارتباطى به آنچه آنها مدعى هستند دارد يا نه ؟ بگذريم از اينکه اين معنى به قدرى از مفهوم آيه دور است که به فکر هيچ خواننده خالى الذهنى نمى آيد.
پس از دقت مى بينيم تطبيق آيه بر آنچه آنها مى گويند نه تنها با مفهوم آيه سازگار نيست بلکه از جهات بسيارى اشکال واضح دارد:
1 - کلمه (امر) را به معنى دين و مذهب گرفتن نه تنها دليلى ندارد بلکه آيات ديگر قرآن آن را نفى مى کند، زيرا در آيات ديگرى امر به معنى فرمان آفرينش استعمال شده است مانند (انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له کن فيکون ) (آيه 82 سوره يس ) (جز اين نيست که امر او اين است که هر گاه چيزى را اراده کند مى گويد موجود باش !، فورا موجود مى شود).
در اين آيه و آيات ديگرى مانند آيه 50 سوره قمر، و 27 سوره مؤ منون ، و 54 سوره اعراف ، و 32 سوره ابراهيم ، و 12 سوره نحل ، و 25 سوره روم ، و آيه 12 سوره جاثيه ، و بسيارى آيات ديگر امر به همين معنى امر تکوينى استعمال شده ، نه به معنى تشريع دين و مذهب
اساسا هر جا سخن از آسمان و زمين و آفرينش و خلقت و مانند اينها است امر به همين معنى است (دقت کنيد).
2 - کلمه (تدبير) نيز در مورد خلقت و آفرينش و سامان بخشيدن به وضع جهان هستى به کار مى رود نه به معنى نازل گردانيدن مذهب ، لذا مى بينيم در آيات ديگر قرآن (آيات يکديگر را تفسير مى کنند) در مورد دين و مذهب هرگز کلمه (تدبير) به کار نرفته بلکه کلمه (تشريع ) يا (تنزيل ) يا (انزال ) به کار رفته است .
شرع لکم من الدين ما وصى به نوحا: (سرآغاز شريعت از چيزى بود که به نوح توصيه کرد) (شورى - 13).
و من لم يحکم بما انزل الله فاولئک هم الکافرون : (کسى که به آنچه خدا نازل کرده حکم نکند کافر است ) (مائده - 44).
نزل عليک الکتاب بالحق مصدقا لما بين يديه : (قرآن را به حق بر تو نازل کرد که تصديق کننده کتب آسمانى قبل است ) (آل عمران - 3).
3 - آيات قبل و بعد (آيه مورد بحث ) مربوط به خلقت و آفرينش جهان است نه مربوط به تشريع اديان ، زيرا در آيه (قبل ) گفتگو از آفرينش آسمان و زمين در شش روز (و به عبارت ديگر شش دوران ) بود و در آيات (بعد) سخن از آفرينش انسان است .
ناگفته پيدا است تناسب آيات ايجاب مى کنند که اين آيه هم که در وسط آيات (خلقت ) واقع شده مربوط به مساله خلقت و تدبير امر آفرينش باشد.
لذا اگر کتب تفسير را که صدها سال قبل نوشته شده مطالعه کنيم مى بينيم با اينکه در تفسير اين آيه احتمالات گوناگونى داده اند هيچکس احتمال نداده که آيه مربوط به تشريع اديان بوده باشد. مثلا در تفسير (مجمع البيان ) که از مشهورترين تفاسير اسلامى است و مؤ لف آن در قرن ششم هجرى ميزيسته با اينکه اقوال مختلفى در تفسير آيه فوق ذکر شده از احدى از دانشمندان اسلام قولى دائر بر اينکه آيه مربوط به تشريع اديان است نقل نکرده است .
4 - کلمه (عروج ) به معنى (صعود کردن و بالا رفتن ) است ، نه به معنى نسخ اديان و زائل شدن ، و در هيچ جاى قرآن (عروج ) به معنى (نسخ ) ديده نمى شود (اين کلمه در پنج آيه از قرآن ذکر شده و در هيچ مورد به اين معنى نيست ) بلکه در مورد اديان همان کلمه (نسخ ) يا (تبديل ) و امثال آن به کار مى رود.
اساسا اديان و کتب آسمانى چيزى نيستند که مثلا مانند ارواح بشر پس از پايان عمر با فرشتگان به آسمان پرواز کنند، بلکه آئينهاى نسخ شده در همين زمين هستند ولى در پاره اى از مسايل از درجه اعتبار افتاده اند در حالى که اصول آنها به قوت خود باقى است .
خلاصه اينکه کلمه (عروج ) علاوه بر اينکه در هيچ جاى قرآن مجيد به معنى نسخ اديان بکار نرفته اصولا با مفهوم نسخ اديان سازش ندارد، زيرا اديان منسوخه عروجى به آسمان ندارند.
5 - علاوه بر همه اينها اين معنى با واقعيت عينى ابدا تطبيق نمى کند، زيرا فاصله اديان گذشته با يکديگر در هيچ مورد يکهزار سال نبوده است !.
مثلا فاصله ميان ظهور حضرت (موسى ) (عليه السلام ) و حضرت (مسيح ) (عليه السلام ) بيش از 1500 سال و فاصله ميان حضرت مسيح (عليه السلام ) و ظهور پيامبر بزرگ اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) کمتر از 600 سال ، است !
همانطور که ملاحظه مى کنيد هيچ يک از اين دو نه تنها با هزار سال که آنها مى گويند جور نيست بلکه فاصله زيادى دارد.
فاصله ميان ظهور (نوح ) (عليه السلام ) که يکى از پيامبران (اولوا العزم ) و پايه گذار آئين و شريعت خاصى است با قهرمان بتشکن (ابراهيم ) (عليه السلام ) که يکى ديگر از پيامبران صاحب شريعت است بيش از 1600 سال و فاصله (ابراهيم ) (عليه السلام ) با (موسى ) (عليه السلام ) را کمتر از 500 سال نوشته اند.
از اين موضوع چنين نتيجه مى گيريم که حتى به عنوان يک نمونه ، فاصله يکى از مذاهب و اديان گذشته با آئين بعد از خود هزار سال نبوده است ، تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل !
6 - از همه اينها که بگذريم دعوى سيد على محمد باب که اينهمه توجيهات ناروا را به خاطر او متحمل شده اند با اين حساب ابدا نمى سازد، زيرا به اعتراف خود آنها تولدش در سال 1325 و شروع ادعايش در سال 1260 هجرى قمرى بود و با توجه به اينکه شروع دعوت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) 13 سال پيش از هجرت بوده فاصله ميان اين دو 1273 سال مى شود يعنى (273) سال اضافه دارد! حالا ما با چه نقشه اى اين (273) را زير آب کنيم و چگونه اين عدد بزرگ را ناديده بگيريم ؟ بايد از خودشان پرسيد!.
7 - وانگهى فرض کنيد تمام اين شش ايراد را کنار بگذاريم و از اين تجزيه و تحليلهاى روشن صرف نظر نمائيم و خرد را به داورى طلبيم فرض کنيد ما به جاى قرآن مى خواستيم تکليف آيندگان را در برابر مدعيان تازه نبوت روشن سازيم و بگوئيم : بعد از گذشتن هزار سال در انتظار پيامبر تازه اى باشيد آيا راهش اين بود که به اين صورتى که در آيه مزبور ذکر شده مطلب را بگوئيم که تا مدت دوازده سيزده قرن احدى از دانشمندان و غير دانشمندان کمترين اطلاعى از معنى آيه پيدا نکنند تنها بعد از گذشتن 1273 سال عده اى به عنوان يک کشف جديد که آن نيز تنها مورد قبول خودشان است نه ديگران از آن پرده بردارند؟
آيا عاقلانه تر نبود که بجاى اين جمله گفته شود به شما بشارت مى دهم که بعد از هزار سال پيامبرى به اين نام ظهور خواهد کرد چنانکه عيسى (عليه السلام ) درباره پيامبر اسلام گفته : و مبشرا برسول ياتى من بعد اسمه احمد سوره صف آيه 6.
به هر حال شايد اين مساله تا اين حد که ما بحث کرديم نياز به بحث نداشت ولى براى روشن ساختن نسل جوان مسلمان نسبت به دامهائى که استعمار جهانى تهيه ديده و مسلکهائى که براى تضعيف جبهه اسلام ساخته و پرداخته چاره اى جز اين نداشتيم تا گوشه اى از منطق آنها را بدانند و بقيه را خود حساب کنند. ندارد